ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

جیجیلی مامان...

گنجیشک کوچولوی من، اسمتو مامانی اینا گذاشتن جیجیلی مامان... نمی دونی چقدر همه دوستت دارن و عاشقتن، امیدوارم که تو هم همه رو دوست داشته باشی عزیزم... ...
22 شهريور 1390

شیطون شدی...

دو روزه که ساعتهای نه بیدار میشی، بهم زل می زنی، آدمو شرمنده میکنی که چقدر تنبلی، خوابم میاد، میبینم که شدیدا دلت می خواد باهات حرف بزنم، بیدارم که می کنی، بعد از اینکه به کارهات می رسم، خودت تنهایی می خوابی... مامان بیدار شو دیگه داری دلبری می کنی دلت بازی و صحبت می خواد کم کم خسته می شی و می خوابی...   ...
20 شهريور 1390

چکاپ ماهانه...

می خواستم همون پانزدهم ببرمت چکاپ که دکتر وقت نداشت، شانزدهم هم بابایی نبود، هفده و هجدهم هم تعطیل بود، نوزدهم با بابایی بردیمت دکتر... همه چیز مرتب بود، دکتر توصیه کرد به جای سینه گرفتنهای مکرر از پستونک استفاده کنیم، راستش بابایی دو شب قبل یک باراینکارو کرد، من زیاد موافق نیستم، ولی خب دلایلی هست که نمی شه اینجا همشو بگم، باید تا قبل از شش ماهگی وابستگیت به پستونک از بین ببریم...البته امیدوارم وابسته نشی... ...
20 شهريور 1390

ناخن گرفتن

امروز مهمون داشتیم، دیدم ناخنهات کمی بلند شده، تا حالا چهار بار ناخنهاتو گرفتم، و با امروز می شه پنجمین بار... از ناخن شست دست چپت شروع کردم، خواب بودی، ولی توی خواب دستت و تکون دادی، یهو سر ناخن گیر گیر کرد به گوشه ی ناخنت، گریه کردی، منم باهات گریه کردم، دلم از حال رفت، ببخشید مامان... ...
18 شهريور 1390

خواستگاری با ابوالفضل

از اونجائیکه برای دایی حسن خیلی آرزو دارم، و دوست داشتم در مراسم خواستگاری باشم، با شما رفتیم خواستگاری، ده دقیقه ای آروم بودی، ولی بعدش شروع کردی طلب شیر کردن، اشتباه کرده بودم شیشه نبرده بودم، چند باری توی یکی از اتاقها بهت شیر دادم، فایده نداشت، بیشتر می خواستی، مجبور شدم که وسط خواستگاری مجلس و ترک کنم... این خواستگاری هم نتیجه نداشت... ...
18 شهريور 1390

اولین تماس تلفنی...

از دیروز یاد گرفتی که با تلفن به صدای عزیزانت گوش کنی... این عکسها رو ساعتهای10:30 شب خاله مریم در تاریخ 16 شهریور ازت گرفته که داری با مامانی صحبت می کنی... ...
16 شهريور 1390